ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

427

قصص الانبياء ( فارسى )

گفت اگر ما شهر مدينه را حصار كنيم ما را بهتر آيد . ياران همه اتّفاق كردند كه ما را چنين بايد كردن . و عبد اللّه بن ابىّ گفت ما اينجا باشيم و شهر را حصار كنيم تا اگر ايشان درآيند مردان ما بشمشير پيش روند و زنان و كودكان ما به سنگ ، كه اين شهر ما دوشيزه است كه هيچ دشمن برين شهر ما قادر نشده است و هيچ دشمن بدين شهر نيامد الّا كه ما بر وى قادر شديم . و همه بزرگان مهاجر و انصار را همين راى بود ، ليكن آن جوانان كه بحرب بدر نبوده بودند ، گفتند يا رسول اللّه اگر ما پيش ايشان بيرون نرويم ايشان چنان گمان برند كه ما ازيشان مىترسيم ، و روز بدر با تو سيصد تن بودند خداى تعالى ترا نصرت داده و امروز ما خلقى بسياريم و سلاح تمام داريم ، ما را دستورى ده تا بيرون شويم و با ايشان حرب كنيم . آنگاه رسول عليه السّلام به خانه درآمد و زره درپوشيد و خود بر سر نهاد و شمشير حمايل كرد و نيزه بدست گرفت و بيرون آمد . چون ياران او را ] a 012 [ ديدند همه بيرون آمدند و پشيمان شدند . رسول گفت نه من شما را گفتم ؟ فرمان نكرديد . روا نبود هيچ پيغامبرى را كه زره پوشد و حرب ناكرده بيرون كند . آنگاه باحد آمدند و كوه احد را پس پشت خويش بماندند . پيغامبر عبد اللّه زبير را « 1 » با هفتاد تن بدان كوه بنشاند و گفت به هيچ حال اين كوه را ممانيد . آنگاه رسول عليه السّلام ذو الفقار را بر ياران عرضه كرد و گفت حق اين شمشير كه گزارد ؟ ابو بكر و عمّر و عثمان و على بخواستند ، نداد . بود جّانه گفت يا رسول اللّه به من ده . رسول به دو داد . بودجّانه گفت حق اين شمشير چيست ؟ رسول گفت آنكه بر گردن دشمنان دين مىزنى چنان كه سر وى دو تاه مىشود .

--> ( 1 ) - بر طبق همه متون تاريخى و در نسخهء « بيا » نيز : عبد اللّه بن جبير .